نجمه
 
نويسندگان

 

شب بود و چشمم در خيالي سو نمي‌زد

زنبور دردم پرسه در كندو نمي زد

عشقي كه هر شب تا سحر مهمان من بود

حتي سري در گوشه ي پستو نمي زد

در ساحل خاموش قلب مرده ي من

فانوس برج آرزو سوسو نمي‌زد

از قعر مردابي به بيرون پرت گشتم

بر لاشه ي مردار من كس بو نمي‌زد

كاخ بلند آرزوهايم فروريخت

در آن خرابه مرغ حق هم هو نمي زد

دستان تاول‌خورده‌ي آن يار عاشق

در گوشه‌ي ميخانه‌ها جارو نمي زد

ديگر خيال خاطرات عشقبازي

شلاق غم بر ديده ي كم سو نمي زد

مدت زمان وصل آن دلدار با من

يك پلك بود و يك نفس هم مو نمي زد

اما امير خسته در اين تنگناها

حتي به چشم خويشتن هم رو نمي زد

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed





دريافت کدهاي جاوا براي وبلاگ شما