نجمه
 
نويسندگان

1

رودها

در بستر تأمّل می‌خوابند

تا شب

با هق هقی متواضع

فصاحت روزنه را

بهانه‌ی ماندن کند

امّا

تو بی بهانه بمان.

 

 

2

 

چشمه‌ها بمانید

برّه آهویم

           هنوز تشنه است

 

 ۳

 

خودکار

ـ بهانه جو ـ

اسمت را

          بر شعرم

                   پا می‌کوبد

استاد عبادی

[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

 

اگر چه غبار  غم از دل زدودی

ز اشعار نابت به گوشم غنودی

نگاهی که در چشم آیینه کردم

ندیدم کسی را تو بودی تو بودی

ندادم به کس دل بجز آن زمانی

که با یک اشاره دل از من ربودی

شگفتا که با آنهمه رازداری

نگهدار راز من و دل نبودی

در آن شعله‌ای که دل آتش بگیرد

نماند نشانی بجز دود عودی

دریغا که در باغ و بستان عشقم

شقایق ترین گل تو بودی که بودی

در این راه پر از نشیب و فرازم

نبردم بجز عشق پاک تو سودی

امیر از نگاهت که دردی نخیزد

برای که این شعر غمگین سرودی

[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

بنده ای را که خدا دوست داشته باشد محبت حسین (ع) و محبت زیارتش را در قلب او به ودیعه می گذارد.

امام صادق (ع)

[ جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

مردم بندگان دنیا هستند و دین را بر زبان خود می چرخانند. تا زندگی آنها روبراه است،آن را نگه می دارند،اما آنگاه که پای آزمایش در میان آید دین داران اندکند.

امام حسین (ع)

[ جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

دل بسته‌ام به دردی کز دل زبانه دارد

از بوسه‌های نیزه صدها نشانه دارد

گلواژه‌های اشکم در انتظار خورشید

می ریزد و هنوزم میل بهانه دارد

مظلومی شقایق چشمان لاله را سوخت

غوغای آه زینب کوهی کرانه دارد

خون دادن و شکفتن از هر کسی روا نیست

جز آن کبوتری که آتش به لانه دارد

در کوفه‌ای که زینب آماج سنگ و طعن است

کس انتظار خوبی از این زمانه دارد؟

هرلاله‌ای که پرپر شد در بهشت خوبان

تیری به سینه‌اش خورد زخمی نشانه دارد

در این مصیبت و غم چشم امیر ماتم

دریایی از سرشک است مشکی به شانه دارد

[ جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

شکوه ظهور تو هنوز پرچم توفیق بر نیفراشته است و خورشید جمالت هنوز دیباى زرین خود را بر زمستان جان ما نگسترده است ، اما مهتاب انتظار در شبهاى غیبت‏سوسوزنان چراغ دلهاى ماست .

نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حدیث تو ندبه آدینه‏ها. دیگر از خشم روزگار به مادر نمى‏گریزم و در نامهربانیهاى دوران، پدر را فریاد نمى‏کشم; دیگر رنج‏خار مرا به رنگ گل نمى‏کشاند; دیگر باغ خیالم آبستن غنچه‏هاى آرزو نیستند; دیگر هر کسى را محرم گریستنهاى کودکانه‏ام نمى‏کنم.

حکایت ‏حضور، براى من‏یادآور صبحى است که از خواب سیاهى برخاستم و بهانه پدر گرفتم. من همیشه سرماى غم را میان گرمى دستهاى پدرم گم مى‏کردم. کاشکى کلمات من بى‏صدا بودند; کاشکى نوشتن نمى‏دانستم و فقط با تو حرف مى‏زدم; کاشکى تیغ غیرت، عروس نام تو را از میان لشکر نامحرمان الفاظ باز مى‏گرفت و در سراپرده دل مى‏نشاند; کاشکى دلدادگان تو مرا هم با خود مى‏بردند; کاشکى من جز هجر و وصال ، غم و شادى نداشتم!

مى‏گویند: چشمهایى هست که تو را مى‏ببنند; دلهایى هست که تو را مى‏پرستند; پاهایى هست که با یاد تو دست افشان‏اند; دستهایى هست که بر مهر تو پاى مى‏فشارند.

 

مى‏گویند: تو از همه پدرها مهربان‏ترى ، مى‏گویند هر اشکى از چشم یتیمى جدا مى‏شود بر دامان مهر تو مى‏ریزد.

مى‏گویند ...مى‏گویند تو نیز گریانى!

اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش که آداب نجوا نمى‏دانم.

مرا ببخش که در پرده خیالم، رشته کلمات، سررشته خود را از کف داده‏اند و نه از این رشته سر مى‏تابند و نه سررشته را مى‏یابند.

عمرى است که اشکهایم را در کوره حسرتها انباشته‏ام و انتظار جمعه‏اى را مى‏کشم که جویبار ظهورت از پشت‏کوه‏هاى غیبت‏سرازیر شود، تا آن کوزه و آن حسرتها را به آن دریا بریزم و سبکبار تن خسته‏ام را در زلال آن بشویم.

اى همه آروزهایم!

من اگر مشتى گناه و شقاوتم، دلم را چه مى‏کنى؟

با چشمهایم که یک دریا گریسته است چه مى‏کنى؟

با سینه‏ام که شرحه شرحه فراق است چه خواهى کرد؟

به ندبه‏هاى من که در هر صبح غیبت، از آسمان دلتنگیهایم فرود آمده‏اند، چگونه خواهى ساخت؟

مى‏دانم که تو نیز با گریه عقد برادرى بسته‏اى و حرمت آن را نیکو پاس مى‏دارى.

مى‏دانم که تو زبان ندبه را بیشتر از هر زبان دیگرى دوست مى‏دارى . مى‏دانم که تو جمعه‏ها را خوب مى‏شناسى و هر عصر آدینه خود در گوشه‏اى اشک مى‏ریزى.

اى همه دردهایم! از تو درمان نمى‏خواهم که درد تنها سرمایه من در این آشفته‏بازار دنیاست.

تنها اجابتى که انتظار آن را مى‏کشم جماعت ناله‏هاست; تنها آرزویى که منت‏پذیر آنم، خاموشى هر صدایى جز اذان «یا مهدى‏» است .

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر           آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟

رضا بابایى

 

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

به تو می اندیشم. پس در خویش می شکنم و فرو می ریزم. به تو می اندیشم و ذوب می شوم در شرمِ خویش و در حقارتِ بزرگم.

بر تو آیا چه گذشت، علمدار! آن گاه که بیرقِ سپاهِ کوچکِ برادر، در دستِ تو مانده بود. پس تو دستی برای نگاه داشتنش بر پیکر نداشتی و بیرق بر زمین افتاد. بر تو آیا چه گذشت، سقّا! آن گاه که فغان العطش، از خیمه ها بیرون می پاشید؛ پس تو سقّای کاروان بودی و شرم، خونِ تو را به جوش می آورد.

حال تو مانده ای و تنهایی حسین. دیگر سپاهی نمانده است و برادر، تنهاست. همه ی سوارانِ عاشق، یک به یک، دلاورانه خاک را بوسیدند. اینک تویی، سقّا و علمدار، بشتاب که برای برادر یاوری جز تو نمانده است. و هنوز از خیمه ها صدای العطش می تراود. این مشک تهی را بر دوش افکن! بگذار این جماعت، خاطره ی علی را باز هم زنده و ایستاده ببینند.

فرزند علی! ذوالفقارت را به آسمان نشانه بگیر و بگذار سُمِ اسبت، زمین را چون قلبِ دژخیمان بلرزاند.

چه کسی است که در برابر تو خواهد ایستاد؟

فرات تورا می خوانَد که دیری است منتظرِ دلاوری چون توست.

گام هایت، آبِ ساکنِ فرات را توفان می کند. بتاز مرد! آنان که در مقابل تو صف آراسته اند، دندان می نمایند. آیا کدام صف در هجومِ اسطوره وارِ تو، از هم نخواهد پاشید؟ نگهبانانِ آب، مبهوت می نگرند. گردبادی گویی برخاسته است، چنان که نینوا، در تاخت و تازش به هم پیچیده است. پهلوانی نشسته بر اسبی دلیر، تیغ علی در دست، مشکِ حسین بر دوش، راهِ فرات می پیماید. پس هر سربازی به سویی می گریزد. آخر، علمدار آمده است.

 

کجا هستند آنان که سرِ حسین را می خواهند؟ اینک این برادر حسین است که به خونخواهیِ هاشمیان آمده است.

راهِ فرات، به غرّش تیغِ اباالفضل گشوده می شود و مشکِ آب، پُر. سقّا، بر فرات نشسته است؛ امّا کفِ دستی نیز آب نمی نوشد. آخر مگر پیش از برادرِ تشنه، پیش از خواهرِ جگر سوخته و کودکانِ بی قرار، مگر می شود آبی نوشید؟

گاهِ بازگشت به سوی خیمه هاست که کودکان، دیری است در انتظارند. مشکِ سنگینِ آب بر دوش و شمشیر بر دست، می جنگد و پیش می آید. و مگر جز به خُدعه و نیرنگ می شود که این چنین، سیل خروشانی را از حرکت بازداشت. پس گُرزِ نیرنگ، از کمینگاه، فرقِ عبّاس را می شکافد و تیغی بی شرم، دستِ سقّا را قطع می کند. تنها یک دست بر پیکرِ علمدار مانده است. شمشیر یا مشکِ آب؟ کدامیک؟ بی شک مشک را می گزیند. اگر چه بی شمشیر، کارزار، میسّر نیست؛ امّا عطشِ کودکانِ لب سوخته را، شمشیر نمی تواند فرو بنشاند. پس آن گاه که دستِ دیگر نیز بریده شد، جز به دندان، آوردن مشک مسیر نیست. که ناگاه، تیری، مشک را می شکافد و قطره قطره، امید سقّا روی زمین می ریزد.

حالا نه مشکی مانده، نه دستی، نه شمشیری. سقّا مانده و شرم. علمدار مانده و بیرقِ افتاده. به تنهایی برادر می اندیشد و اسارتِ عطشناکِ قافله.

وقتِ رفتن است، سقّا! علی، فرزندش را طلب می کند. پس با دو بال، که جای دست های بریده، می روید، از خاکِ خونین و داغ، آرام و دلواپس، به آسمان بال می گشاید.

به تو می اندیشم، علمدار! با دو بالِ اهورایی ات. ای آخرین تکیه گاهِ قافله ی عشق! کدام قلم، کدام واژه و کدام صفحه می تواند تو را بنویسد؟ اینک تو را می گریم و به تو می اندیشم.

تبیان

 

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

 ای فرس با تو چه رخ داده که خود باخته ای 
مگر اینگونه که ماتی تو شه انداخته ای 
ای همایون فرس پادشه سدره مقام 
که چرا گاه بهشت است ترا جای خرام 
نه رکابی زتو بر جاست نه زین و نه لجام 
چه بلا رفته که با خویش نپرداخته ای 
تا صهیل تو همی امدی ای پیک امید 
بر همه اهل حرم بود صدای تو نوید 
کاینک اید زپی پرسش ما شاه شهید 
مگر این بار خداوند حرم را چه نوید 
کای فرس شیهه زنان بر حرمش تاخته ای 
تو ز بهر خبر از تیر پری ساخته ای 
زچه الوده به خون تاج تو خاکم بر سر 
راست گو تخت سلیمان شده بر باد مگر 
تو که غلطان زسر زین نگونش دیدی 
در میان سپه دشمن دونش دیدی 
ای فرس راست به من گوی که چونش دیدی 
تو به چشمان خود اغشته به خونش دیدی 
بوی خون اید از این کاکل و یال و تن تو 
شد مگر کشته رو به شه شیر اوژن تو 
دل افسرده من اب شد از دیدن تو 
فاش گو برق که اتش زده بر خرمن تو 
که چنین غلغله در بحر و بر انداخته ای 

 نیر تبریزی

[ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

حضرت محمد (ص) : حسین از من است و من از حسین . نام او بر سمت راست عرش نوشته شده است ، همانا حسین چراغ پر فروغ هدایت و کشتی نجات است. بحارالانوار جلد 36 صفحه 205 حدیث 8

امام حسین (ع) در حال رفتن به کربلا فرمودند : من مرگ را نمی بینم جز سعادت ، و زندگی با ستمگران را نمی بینم مگر ستوه و بی قراری. تحف العقول صفحه 176

امام حسین (ع) در حال رفتن به کربلا فرمود : این دنیا تغییر کرده و منفور شده است ، خوبیهایش رفته ، و باقی نمانده از دنیا مگر ته مانده ای همچون کاسه ای که در ته آن مختصری بماند.مختصر زندگی بی ارزشی همچون چراگاه خطرناک ، مگر شما مشاهده نمی کنید که به حق عمل نمی کنند و از باطل گریزان نیستند ، باید مومن دل به دیدار پروردگار خود ببندد در حالی که طالب حق است.من مرگ را جز حیات و زندگی نمی بینم و زنده ماندن با ستمگران را جز بدبختی ، مردم بنده دنیایند و دین بر سر زبانهای آنها آویزان است آن را می چرخانند بر محور زندگی خود ، وقتی به وسیله بلا آزمایش شدند دین داران کم خواهند بود ( دین لقلقه زبانشان است و در مواقع آزمایش الهی دین ندارند ). بحارالانوار جلد 17 ( جلد 2 صفحه 109 )

امام صادق (ع) : خداوند رحمت کند شیعیان ما را ، به خدا سوگند اینانند مومنان حقیقی ، ( زیرا در این مصیبت ( شهادت امام حسین (ع) ) با ما شرکت جستند و در این پیش آمد ناگوار اندوهی طولانی و افسوسی فراوان خوردند. ثواب الاعمال عقاب الاعمال صفحه 485

شیخ جلیل کامل جعفر بن قولویه در کامل الزیارات از ابن خارجه روایت کرده است که گفت روزی در خدمت حضرت صادق (ع) بودم و جناب امام حسین (ع) را یاد کردیم ، حضرت بسیار گریست و ما گریستیم ، پس حضرت سر بر داشت و فرمود که امام حسین (ع) میفرمود که منم کشته گریه و زاری ، هیچ مومنی مرا یاد نمی کند مگر آنکه گریان میگردد و نیز روایت کرده است که هیچ روزی نام حسین (ع) نزد جناب صادق (ع) برده نمیشد که کسی آن حضرت را تا شب متبسم بیند و در تمام آنروز محزون و گریان بود و میفرمود که جناب امام حسین (ع) سبب گریه هر مومن است. و شیخ طوسی و مفید از ابان بن تغلب روایت کرده اند که حضرت صادق (ع) فرمود که نَفَس آن کسی که به جهت مظلومیت ما محزون باشد تسبیح است ، و اندوه او عبادت و پوشیدن اسرار ما از بیگانگان در راه خدا جهاد است ، آنگاه فرمود که واجب میکند این حدیث با آب طلا نوشته شود. منتهی الآمال ( شیخ عباس قمی ره ) جلد 1 صفحه 346

داود بن کثیر رقی گوید : خدمت امام ششم بودم ، امام (ع) آب درخواست کرد و چون آب را نوشید گریست و چشمش غرق اشک شد ، سپس فرمود ای داود خدا قاتل حسین (ع) را لعنت کند چه اندازه یاد حسین زندگی را ناگوار کند ، من آب سردی ننوشم جز آنکه یاد حسین (ع) کنم ، بنده ای نیست که آب نوشد و یاد حسین (ع) کند و قاتلش را لعنت کند ، جز آنکه خدا صدهزار حسنه برای او بنویسد و صدهزار گناه از او محو کند و صدهزار درجه برای او بالا برد و گویا صدهزار بنده آزاد کرده و روز قیامت با رخسار درخشان محشور گردد. امالی شیخ صدوق صفحه 142 مجلس بیست و نهم

شیخ مفید در مقنعه از یونس بن ظبیان روایت میکند که خدمت حضرت صادق (ع) عرضه داشتم ، فدایت گردم ، من بسیاری از اوقات حسین (ع) را یاد میکنم ، در آن حال چه بگویم ؟! فرمود سه مرتبه بگو صلی الله علیک یا اباعبدالله زیرا سلام شما از دور و نزدیک به ما می رسد. انوارالبهیه ( از تالیفات حاج شیخ عباس قمی ره ) صفحه 94 

حضرت صادق (ع) فرمود : هرکه از قبر امام حسین (ع) دور باشد ، بر پشت بام خانه خود رود و سر به سوی آسمان بردارد و سپس به جانب قبر آنحضرت رو کند و بگوید : السلام علیک یا اباعبدالله السلام علیک و رحمة الله و برکاته ، خداوند زیارتی در نامه عملش ثبت فرماید که با حج و عمره برابر باشد و اگر در هر روز پنج مرتبه این کار را تکرار کند ، خداوند در هر مرتبه ثواب را به او عطا فرماید. انوارالبهیه ( از تالیفات حاج شیخ عباس قمی ره ) صفحه 95

 

[ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

به گونه ی ماه

نامت زبانزد آسمان ها بود

و پیمان برادریت

با جبل نور

چون آیه های جهاد

محکم

 

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

بر لبت آورد

و ساعتی بعد

در باران متواتر پولاد

بریده بریده

افشا شدی

وباد

تو را با مشام خیمه گاه

در میان نهاد

و انتظار در بهت کودکان حرم

طولانی شد

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات بر لبت آورد

و کنار درک تو

کوه از کمر شکست

زنده یادسید حسن حسینی

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

 

از باده ی انتظار سرمست شدی

 

در نیست ترین ورطه ی دل هست شدی

 

از پای نیفتادی و با دست خدا

 

خوش رقص ترین ساقی بی دست شدی

 

 

 

هویزه 6 اردیبهشت 1376

 

 


 

 

 

 

[ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

قال الحسین(ع)! من اتانا لم یعدم خصله من اربع! آیه محکمه ، و قضیه عادله ، و اخا مستفادا، و مجالسه العلماء.
امام حسین(ع) فرمود: هر کس به نزد ما آید چهار خصلت را از دست نمی دهد، (و حداقل از چهار چیز بهره مند می گردد)

 


۱-نشانه های محکم و استوار می شنود ۲-از قضاوتی عادلانه برخوردار می گردد ۳-با برادری سودمند و پرفایده روبه رو خواهد شد ۴-اجر و پاداش مصاحبت و هم نشینی با علما و دانشمندان را خواهد برد.(۱)

۱- کشف الغمه، ج۲، ص ۸۰۲

[ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

عباس یعنی عشق و ایثار و شهامت

یعنی نمود بارزی از استقامت

عباس یعنی زندگی تا بی نهایت

از ابتدای آفرینش تا هدایت

عباس یعنی مرگ را باور نکردن

یک لحظه در ناباوری‌ها سر نکردن

یعنی عروج عشق تا آ نسوی ادراک

یعنی گذشتن از لب دریا عطشناک

 

یعنی که خون جوش جنونی تازه دارد

عشق آتشی در سینه بی اندازه دارد

یعنی به انگشت جنون دل را کشیدن

جان دادن و مهر برادر را خریدن

یعنی تمام عاشقی پا در رکاب است 

در سینه سالار مردان انقلاب است

یعنی علی پا در رکاب جنگ دارد

حیدر به قتل مشرکین آهنگ دارد

تیغ علی در دست عباس است اینجا

مه، محو چشم مست عباس است اینجا

چشمی که از مستی غزل‌پرداز خم شد

دستی که در پیکار عشق و عقل گم شد

چشمی که خونین گشت و خون را آبرو داد

دستی که افتاد و جنون را آبرو  داد

چشمی که تفسیر تمام آیه ها شد

دستی که در راه خدا از تن جدا شد

چشمی که چشم انداز دریای بلا گشت

دستی که دستاورد دشت کربلا گشت

آه ای خدای عشق معنا کن جنون را

تفسیر کن در دیده ها دریای خون را

واکن زپای بغض زنجیر تغافل

تا در میان سینه ها آتش کُند گُل

آخر تمام واژه ها گنگند اینجا

هرگز نشاید قطره را تفسیر دریا

آنان که در مدح تو مروارید سفتند

جر قطره ای از بحر بی پایان نگفتند

اینجا زبان واژه می گیرد زحیرت

می‌سوزد از شرم تو سر تا پای غیرت

مردانگی بر پای تو سر می سپارد

مردی اگر دارد نشانی از تو دارد

از توست گر روح فتوت سر فرازست

گر بیرق مردانگی در اهتزاز است

از هرم لبهای تو آب آتش گرفته

از شرم جان آفتاب آتش گرفته

تو مظهر مهر و وفایی و رشادت

تو ساقی عشقی و سقای شهادت

تو پورحیدر تو سپهدار حسینی

حقا که تو تنها تو سردار حسینی

تنها تو میدانی حریم عشق آن روز

از تشنگی می سوخت چون مهر جهانسوز

تنها تو فهمیدی صدای تشنگی را

بر آب دیدی جای پای تشنگی را

تو آبروی آب را بازی گرفتی

لب تشنه خود راه سرافرازی گرفتی

تو یادگار حیدر کرار بودی

تو عشق را تا آخرین دم یار بودی

[ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

گوش کن قافله سالار چه می خواند: وَ لَمّا تَوَجّهَ تِلقاءَ مَدیَنَ قالَ
عَسی رَبّی اَن یَهدیَنی سواءَ السّبیل
(1)... آیا تو می دانی که از چه امام
آیاتی که در شأن هجرت نخستین ِ موسی است فرا می خوانَد؟ عقل محجوب من که راه در
جایی ندارد... ای رازداران خزاین غیب، سکوت حجاب را بشکنید و مُهر از لبِ فروبسته
اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید. آه از این دلسنگی که ما را صمٌ بُکم می خواهد...
آه از این دلسنگی!
سرّ آنکه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در کجاست؟
طبیعت بشری در جست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد.
یاران! سخن
از اهل فسق و بندگان لذت نیست، سخن از آنانی است که اسلام آورده اند اما در جست و
جوی حقیقت ایمان نیستند. کُنج فراغتی و رزقی مُکفی... دلخوش به نمازی غراب وار و
دعایی که بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است. در جست و جوی مأمنی
که او را از مکر خدا پناه دهد؛ در جست و جوی غفلت کده ای که او را از ابتلائات
ایمانی ایمن سازد، غافل که خانهء غفلت، پوشالی است و ابتلائات دهر، طوفانی است که
صخره های بلند را نیز خُرد می کند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوستهء به
خاک شود.
اگر کشاکش ابتلائات است که مرد می سازد، پس یاران، دل از سامان برکَنیم
و روی به راه نهیم.
بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت کار بترساند. اگر رسم
مردانگی سرباختن است، ما نیز چون سید الشّهدا او را پاسخ خواهیم گفت که: " ای پدر
عبد الرحمن، آیا ندانسته ای که از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است که سر
مبارک یحیی بن زکریا را برای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشکش بردند؟ آیا نمی
دانی که بر بنی اسرائیل زمانی گذشت که مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را
می کشتند و آن گاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند، آن سان که گویی هیچ
چیز رخ نداده است! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد."(2)
... اما،
وای از آن مؤاخذه ای که خداوند خود اینچنین اش توصیف کرده است: اَخذَ عَزیزٍ
مُقتَدرٍ
.(3)
آه یاران! اگر در این دنیای وارونه، رسم مردانگی این است که
سر بریدهء مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه کنند.... بگذار اینچنین
باشد. این دنیا و این سر ما!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1
ـ قصص / 21
2 ـ موسوعه کلمات امام الحسین(ع)، ص 308
3 ـ بخشی از آیهء 42
سورهء قمر: ... فَاَخذناهُم اَخذَ عَزیزٍ مُقتَدرٍ

فتح خون، شهید آوینی

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

این شرح‌هجران‌حسین فرزندزهرا ست

این آیة درد  و  فراق آل طاها است

این دفتر ماه محرم ماه خون است

یاد آور کرببلای لاله گون است

این‌لوح زرین‌شهیدان خدایی‌است

خون نامةگلهای سرخ کربلایی‌است

درهای اندوه وفغان را می گشایم

دربحرغم بااشک‌دل‌خون می‌سر‌ایم

از  دفتر غم آیة  پرواز  خوانم

سرفصلی از خونابةدل باز خوانم

از برگ برگ خاطرات کربلایی

یادی کنم زان شیر مردان خدایی

آنانکه ازآغوش شادی‌هابریدند

تا بانگ هل من ناصر مولاشنیدند

آنانکه دردریای خون آرام گشتند

از هستی وازجان ومال خودگذشتند

آن لاله‌های پرپر افتاده در خاک

گشته‌گریبان فلک‌از داغشان‌چاک

آن روز درکرببلا محشر بپا بود

راس‌پرازخون‌حسین برنیزه‌ها بود

آن روز صحرای بلا ازخون ثمردید

هفتاد و دو پاکیزه‌پیکر رابه بر دید

آن روز اسلام از خموشی‌هابرون شد

طاغوت ظاهر‌فاتح ازخجلت نگون شد

کرببلا منزلگه وماوای عشق است

کرببلا دریای ناپیدای عشق است

کرببلا  داغ  هزاران داغدیده

فریاد مظلومیت  ایمان شنیده

کرببلا از خون پاکان جان گرفته

هفتاد و دو مظلوم در دامان گرفته

کرببلا ای آیت صبر و شهامت

ای باغبان زخمی باغ شهادت

دیدی علی‌اصغرچنان‌شدپرپرازدرد

دیدی عطش‌برجسم بیجانش‌چه‌آورد

دیدی‌که‌مولاییم حسین لب‌تشنه‌جان‌داد

دیدی سکوت آشیان رفته بر باد

دیدی شقایقهای پرپر در بیابان

دیدی به‌خاک‌وخون‌تپیده سرومردان

آیا نوای  بینوایی  را شنیدی

آیا سر پاکی به روی نیزه دیدی

ان روز دیدی آسمان خون گریه می کرد

از هجرت سالار دین چون گریه می کرد

آن روز  روز هجرت خون خدا بود

راس پر از خون حسین بر نیزه‌ها بود 

[ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

غریق ساحل گم کرده‌ گرداب زده‌ ایم، ای کشتی طوفان کوب ساحل شناس.

شب و ظلمت هول و حرامیان و ما مسافران سرگردان راه ناشناس، ای چراغ ظلمت سوز، ای مصباح‌الهدای فریادگرانی که روزنه ای از شب به روز می‌جویند. به نام تو که می‌رسیم، همه‌ دریاها رام می‌شوند،‌ همه‌ طوفان‌ها آرام، به تو که می‌رسیم یأس‌ها می‌شکند و هزاران جبرئیل در ما زمزمه می‌کنند: «لا تقنطوا من رحمة الله»
در نام تو و کربلای تو چه رازی است که در جان و جهان هرکه بگذرد با خویش می‌خواند: «یا عباد لا خوف علیکم الیوم و لا انتم تحزنون»
تو در کجا نیستی؟ کجا کربلا نیست؟ کدام خاک، رشک، بر زمین ارغوانی و آسمانی تو نمی‌برد؟ کدام اشک، بی تو حرمت و اعتبار می‌یابد؟ ای نامت اعتبار زمین، ای سوگت آبروی اشک، یا حسین!
ای همه‌ پیامبر، ای پیامبر، همه تو. ای وارث آدم، ای لنگرگاه نوح، عصای دست موسی، روح عیسی، جان محمد!
طور تویی، جبل النور تویی، حرا و سینا تویی، غدیر و کربلا تویی، تنها تویی و هیچ کس مثل تو نیست.
هیچ روزی روز تو نیست و هیچ شبی شب عاشورایت.
تو را چه کس نستوده است؟ کدام لب تو را نسروده است؟ پیامبرت گفت: حسین از من و من از حسینم و فرزندت سیدالساجدین تنها در وصف کربلای تو گفت: در آستانه‌ رستاخیز، آنگاه که زلزله ای هولناک، زمین را در هم می‌کوبد و لرزشی غریب هفت بند خاک را از هم می‌گسلد، کربلا این خاک برکت‌خیز، با همان صافی و صفا و گستردگی بالا می‌رود و از زیباترین و دل‌پذیرترین باغ‌های بهشت می‌گردد و چنان نگین در میان بوستان‌های بهشتی می‌درخشد. آن سان که درخشندگی‌اش چشم بهشتیان را خیره می‌کند و همان‌گاه شادمانه فریاد می‌زند: هان! منم سرزمین مقدس خدا! منم خاک پاک و بی همتایی که پیکر آفتابی سالار شهیدان و سید جوانان بهشت را در آغوش داشتم.
یا حسین! آسمانیان مشتاق تر از زمینیان تو را می‌جویند و نام تو را می‌گویند. می‌گویند حوریان در بازگشت فرشتگان از زمین به تمنّا گرد می‌آیند تا تربت تو را به رسم هدیه دریافت کنند.

بی تو نشان از آسمان نبود. کسی نشان آسمانی نمی‌داد. هیچ کس به گلگشت ستاره و ماه و خورشید نمی‌رفت و هیچ کس سراغ روشنی و چراغ نمی‌گرفت. تو آنقدر بزرگی که حتی دشمنت ستود!

دکتر سنگری

[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

سلام بر تو و نیزه ای که حامل توست

به محملی که درونش تمامی دل توست

سلام بر تو بر زلف عنبر افشانت

نگاه غم زده ی زینب پریشانت

دشت پر از ناله و فریادبود

سلسله بر گردن سجاد بود

فصل عزا آمد و دل غم گرفت

خیمه دل بوی محرم گرفت

زهره منظومه زهرا حسین

کشته افتاده به صحرا حسین

دست صبا زلف تورا شانه کرد

بر سر نی خنده مستانه کرد

چیست لب خشک و ترک خورده ات

چشمه ایاز زخم نمک خورده ات

روشنی خلوت شبهای من

بوسه بزن بر تب لبهای من

تا زغم غربت تو تب کنم

یاد پریشانی زینب کنم

آه از آن لحظه که بر سینه ات

بوسه نشاندند لب تیرها

آه از آن لحظه که بر پیکرت

زخم کشیدند به شمشیرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت

در هدف چشم کمانگیر ها

آه از آن لحظه که سجاد شد

همنفس ناله زنجیر ها

قوم به حج رفته به حج رفته اند

بی تو در این بادیه کج رفته اند

کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست

آینه ای مثل تو بی رنگ نیست

آینه رهگذر صوفیان

سنگ نصیب گذر کوفیان

کوفه دم از مهر و وفا می زدند

شام تو را سنگ جفا می زدند

کوفه اگر آینه ات را شکست

شام از این واقعه طرفی نبست

کوفه اگر تیغ و تبرزین شود

شام اگر یکسره آذین شود

مرگ اگر اسب مرا زین کند

خون مرا تیغ تو تضمینکند

آتش پرهیز نبرد مرا

تیغ اجل نیز نبرد مرا

بی سر و سامان توام یاحسین

دست به دامان تو ام یا حسین

جان علی سلسله بندم مکن

گردم از خاک بلندم مکن

عاقبت این عشق هلاکم کند

در گذر کوی تو خاکم کند

تربت توبوی خدا می دهد

بوی حضور شهدا می دهد

مشعر حق عزم منا کرده

ایکعبه ی ششگوشه بنا کرده ای

تیر تنت را به مصاف آمدست

تیغ سرت را به طواف آمدست

چیست شفابخش دل ریش ما

مرحم زخم و غم و تشویش ما

چیست به جز یاد گلروی تو

سجده به محراب دو ابروی تو

بر سر نی زلف رها کرده ای

با جگرشیعه چه ها کرده ای

باز که هنگامه برانگیختی

بر جگر شیعه نمک ریختی

.......

زنده یاد محمد رضا  آقاسی

[ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

 

من اَحبک نهاک و من اَبغضک اَغراک.
کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند.

 

 

(بحار الانوار،ج75،ص128)


 

یاک و ما تعتذر منه ، فإن المؤمن لا یسیء و لا یعتذر، و المنافق کل یوم یسیء و یعتذر
حذر کن از مواردی که باید عذرخواهی کنی ، زیرا مؤمن نه کار زشتی انجام می دهد و نه به عذرخواهی می پردازد، اما منافق همه روزه بدی می کند، و به عذرخواهی می پردازد.

( بحار الانوار، ج 78، ص120 )


 

مَن حاوَلَ اَمراً بمَعصِیَهِ اللهِ کانَ اَفوَتَ لِما یَرجُو وَاَسرَعَ لِمَجئ ما یَحذَرُ
کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد ، دیرتر به آروزیش می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می شود .

بحارالانوار،ج78،ص120


 

لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب ِ ؛
جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار ، یا صاحب مروت ، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد.

 

تحف العقول ، ص 251




 

 

[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

تمام عشق اینجا غرق خون است

بلور اشک زینب لاله گون است

زهجران تو ای خورشید عالم

بهشت جاودان هم واژگون است

*******************

 

ترا باید دل از دنیا جدا گفت

حماسه‌ساز دشت کربلا گفت

تمام خلق را عبد خدا خواند

ترا باید فقط خون خدا گفت

********************

 

نوای بیکسی آمد به گوشم

ز صحرای بلا و من خموشم

چو بشنیدم حسین را سر بریدند

دگر با هیچکس جز غم نجوشم

[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٤ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیرالمومنین علیه السلام در بخشی از یک سفارش مفصل و طولانی فرمودند:

«یَا عَلِیُّ شَرُّ النَّاسِ مَنْ بَاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ ؛ یا علىّ: بدترین مردم کسى است که آخرتش را به دنیایش بفروشد » و بعد فرمودند:« وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ مَنْ بَاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْیَا غَیْرِ ؛ و بدتر از او کسى است که آخرتش را به دنیاى دیگران بفروشد. »

در این کلام حضرت؛ حتی کسی که برای آبادی ظاهری دنیای خود؛ آخرتش را تباه می کند جزء بدترین و بدبخت ترین انسانها شمرده شده تا چه رسد به کسی که برای آبادی دنیای دیگران؛ آخرت خود را تباه می کند.


[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٦ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

دیروز تیم والیبال کشورمان با اقتدار لهستان بدون شکست را هم برد و افتخاری دیگر آفرید اما با کمال تاسف  صداو سیما این خبر را بعد از اعلام نتایج لیگ برتر اعلام کردآیا اهمیت مسابقات جهانی کمتر از لیگ و فوتبال کسل کننده ی آن است درست است که فوتبال  مشتاقان زیادی دارد  و بنده نیز خود یکی از آنها هستم اما این دیگر بی انصافی است همه چیز را فدای فوتبال کنیم.بابا بچه های والیبال گل کاشتند.

[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

نیمی از صدمات وارد شده بر این دنیا توسط  کسانی بود که می خواستند احساس مهم بودن بکنند البته آنها تعمدا این کار  را نکردند  فقط در نزاعی بی پایان برای خوب فکر کردن در مورد خودشان بسر می بردند.

[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

کارهای بزرگ را به کسانی می دهند که توانایی شان را در انجام کارهای کوچک به اثبات رسانده اند.

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

یک پزشک و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟

مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.

این بار، پزشک پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با پزشک بازى کند.

پزشک نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد.

حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» پزشک نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز به درد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد.

مهندس مؤدبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد، دست در جیبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد و رویش را برگرداند و خوابید

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ۶ متری در طول جغرافیایی "41 '21 37 درجه و عرض جغرافیایی "18 '24 17 درجه هستید.

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید!؟"

مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود ولی به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.

مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید!!؟؟"

مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید، قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.نمی دانید چگونه باید بپرسید و ضمنا اطلاعات دقیق هم به دردتان نمی خورد!

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

مردم به آن اتفاقی عکس العمل نشان می دهند که آماده ی باورکردنش هستند و آنچه آنان را آماده ی باورکردن می کند تجربه ی آنهاست

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

تجربه همیشه بهترین آموزگار نیست بلکه بهترین آنها تجزبه ارزیابی شده است

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

بر اساس آخرین رتبه بندی نشریه بین المللی بنکر، بانک ملی ایران در میان 500 موسسه مالی اسلامی دنیا رتبه اول شاخص تعهد به قوانین شریعت را کسب کرد.

 

جدیدترین شماره نشریه بنکر در نوامبر سال 2011 میلادی به معرفی و رتبه بندی 500 موسسه مالی اسلامی جهان پرداخته است که در این میان نام 10 بانک ایرانی در میان 20 موسسه مالی اول این جدول قرار گرفته است.
بنا بر این گزارش ارزیابی مذکور در بین 675 موسسه مالی از 55 کشور جهان صورت گرفته و از این بین 500 موسسه رتبه بندی شده اند.
این گزارش می افزاید این رتبه بندی مطابق قوانین شریعت بوده و بانک های جهان را بر حسب درصدهای نگهداری دارایی های خود مطابق با قوانین شریعت رتبه بندی کرده است.
نشریه بنکر (The Banker) که انتشار ان از سال 1926 میلادی آغاز شده و وابسته به نشریه بین المللی فایننشال تایمز است ، از نشریات معتبر مالی جهان می باشد و هر ساله اطلاعات و رتبه بندی بانک های تجاری دنیا را در کنار سایر اطلاعات مالی ، بانکی و سرمایه گذاری منتشر می کند.
این مجله که یکی از برجسته ترین مجلات بانکی ـ مالی دنیا محسوب می شود ، در بیش از 150 کشور در سراسر دنیا منتشر می گردد و منبعی کلیدی برای اطلاعات و تحلیل های صنعت بانکداری به شمار می رود.

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

سازمان بین‌المللی پلیس جنایی (اینترپل) در سال 1923 میلادی (1302 ه. ش) در اجلاسی که در کشور اتریش با حضور رؤسای پلیس هفت کشور برگزار شد، با عنوان «کمیسیون بین‌المللی پلیس جنایی» پایه‌گذاری و مقر آن شهر وین تعیین شد. هدف از تشکیل این کمیسیون ایجاد یک سیستم کنترل و مقابله بین‌المللی با جرایم و تأسیس مرکزی برای مبادله اطلاعات و اخبار بین پلیس کشورهای مختلف بود.

این کمیسیون تا وقوع جنگ جهانی دوم فعالیت خود را گسترش داد. بعد از جنگ جهانی دوم و در سال 1946 اجلاسی در بروکسل (بلژیک) برای تجدید فعالیت و تعیین مفهوم کلی همکاری‌های پلیس بین‌الملل برگزار شد و طی آن مقررات و قوانین جدیدی تصویب شد. در این اجلاس « اینترپل» به عنوان نام اختصاری اداره مرکزی انتخاب شد و به تدریج کشورهای بیشتری به عضویت این کمیسیون درآمدند. سپس در سال 1956 اساسنامه اصلاح شد و نام «کمیسیون بین‌المللی پلیس جنایی» به «سازمان بین‌المللی پلیس جنایی» جنایی تغییر یافت.

با عنایت به اینکه شکل‌گیری این سازمان حاصل تحول و گسترش روابط کشورها با یکدیگر و کشیده شدن مسایل و موارد مختلف داخلی کشورها به آن سوی مرزها و بین‌المللی شدن آنهاست، بنابراین این سازمان با توجه به اصل حاکمیت ملت‌ها و عدم مداخله در مسایل سیاسی، مذهبی، نژادی و نظامی تشکیل شده است.

زبان‌های رسمی سازمان اینترپل عبارت از: اسپانیولی، انگلیسی، عربی و فرانسه است

مقر مرکزی سازمان اینترپل در حال حاضر در شهر لیون فرانسه است و تا سال 2010 تعداد 188 کشور عضو این سازمان هستند.

زبان‌های رسمی سازمان اینترپل عبارت از: اسپانیولی، انگلیسی، عربی و فرانسه است.

این سازمان دارای اساسنامه‌ای 50 ماده‌ای است که بیانگر اهداف، وظایف و ساختار سازمان آن است.

دبیر کل سازمان اینترپل «رونالد نوبل» از کشور آمریکا (از سال 2000 تاکنون) و ریاست سازمان بر عهده «خو بون هوی» از کشور سنگاپور (از سال 2009 تاکنون) است.

 مهم‌ترین وظایف این سازمان به شرح زیر است:

انجام کلیهء امور پلیسی در سطح دنیا

تهیه بانک اطلاعاتی از اطلاعات واصله از کشورهای عضو در زمینه‌های مختلف از جمله سیاههء مجرمین بین‌المللی، اتومبیل‌های مسروقه، اموال فرهنگی مسروقه، شگرد مجرمین و غیره

برگزاری سمینارها و کنفرانس‌های بین‌المللی در زمینه‌های فنی و تخصصی پلیسی

تدوین و صدور بولتن‌های تخصصی در زمینهء جرائم بین‌المللی

ایجاد ارتباط و هماهنگی با مراجع قضایی کشورها در رابطه با مجرمین متواری از کشوری به کشور دیگر

استرداد مجرمین

پیشگیری و کشف سرقت‌ها نظیر سرقت اتومبیل، آثار هنری، بانک، سرقت مسلحانه و غیره

مبارزه با مواد مخدر (کشت، تولید، قاچاق، ترافیک و مسیرهای ترانزیت)

کشف موارد جعل مدارک هویت (گذرنامه، روادید و سایر مدارک)

کشف جعل اسکناس

اقدام برای یافتن گمشدگان بین‌المللی

شناسایی اجساد کشف شده

تعقیب بین‌المللی

ردیابی و شناسایی افراد مورد تقاضا

ایجاد ارتباط سریع و آنی با کشورهای عضو

فراهم ساختن امکان مسافرت افسران تحقیق در پرونده‌های تحت پیگرد به کشوری که متهم یا متهمان به آنجا متواری شده‌اند.

هر چیزی که مورد مراجعهء مراجع انتظامی داخلی کشورها قرار می‌گیرد، در صورتی که به خارج از کشور مربوط باشد.

بخش حقوق تبیان

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

بسیاری از مردم فکر می‌کنند در حال فکر کردن هستند در حالی که مشغول   بازآرایی و تنظیم پیشداوری‌ها و تعصباتشان هستند. 

[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

  زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

  از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

 ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

  کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

 گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

 یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

 دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

 که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی ست

  طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

 

[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed





دريافت کدهاي جاوا براي وبلاگ شما