نجمه
 
نويسندگان

دستت به دستم بود و دنيايي دگر بود

از شور عشق آتش دل شعله‌وربود

مي خواستم صد بوسه برچينم ز چشمت

شرم و حيا مي شد حجاب و دردسر بود

اي چشم مستت مستي و آرامش من

آن روز با تو غصه‌ي دل دربدر بود

اي كعبه‌ي دلهاي عاشق بي وجودت

كاخ بلند آرزو زير و زبر بود

شب با تو بودن رنگ اعجاز خدا داشت

تا باز كردم ديده را ديدم سحر بود

وقتي كه محو ناز چشمان تو گشتم

در هر نگاهت جلوه‌اي از صد هنر بود

اي گل به هنگام صفاي كعبه‌ي عشق

سعي امير عشق بي تو بي ثمر بود

 

[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

در سر هواي رفتن و ديگر نبودن است

وقت گلايه كردن و غمگين نمودن است

وقتي كه خون دلبران در شيشه مي كنند

آيا چه جاي صحبتي از زنده بودن است

هجر و وصال و زندگي و مرگ عاشقان

يك بوسه از چشمان دلداري ربودن است

ما حاجت خود در جواني از تو خواستيم

پيري چه وقت درگشودن و غنودن است

در عرصه ي تبادل ايمان و عشق و عقل

ديگر چه جاي امتحان و آزمودن است

زرين كتابي از محبت روبروي تست

سرفصل آن زنگار غم از دل زدودن است

بودن،نبودن،رفتن و ماندن چه سود امير

اينها همه سرشاري دل را سرودن است

[ جمعه ۳٠ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

در كنار يارم و از يار دور

از نسيم صحبت دلدار دور

در كنار صخره‌اي،سنگي صبور

از هجوم طعنه ي اغيار دور

سايه‌ي وهم خيالي ناشكيب

مي‌كند ما را ز غير از يار دور

گاهگاهي شرجي آواز دل

مي ستيزد با غم دلداردور

وسعت دل سبز شاليزار عشق

مي كند ما را شادي زار دور

حول محورهاي عشقي شد امير

نقطه‌اي از مركز پرگار دور

 

[ چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

دل خونين من امشب هواي ديگري دارد

خيال روي صحبت با خداي ديگري دارد

ز چشمت بوسه برچيدن شفاي جسم و جانم نيست

كه اين حال خراب من دواي ديگري دارد

نخواهم بي تو آزادي نخواهم بي تو اين شادي

كه با تو دربدر بودن صفاي ديگري دارد

جمال يوسف مصري هزاران مشتري دارد

ولي در بزم مهرويان بهاي ديگري دراد

دمي شادم دمي غمگين و اين در اختيارم نيست

كه موسيقي چنگ دل نواي ديگري دارد

همه غرق تماشاي بهار و غرق دلدارند

امير عشق در شادي عزاي ديگري دارد

[ سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

با نگه مست و فريبايي‌ات

محو شدم در دل دريايي‌ات

آه شوم در تب آيينه‌ات

يا بكشم ناز شكيبايي ات

آنچه كه دارم همه از آن تست

اين من و اين نرگس شهلايي‌ات

نيستي‌ام را به لبي هست كن

بوسه‌اي از لعل شكرخايي‌ات

خشم تو من را كه فراري دهد

مي كِشِدَم حلقه‌ي گيرايي ات

دوش امير از ته دل با تو گفت

من به فداي تو زيبايي‌ات

 

[ دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

ما را به حال خويش تنها مي‌گذاري

دل را ميان دردها جا مي‌گذاري

چون كودكان كوچه‌هاي بي‌خيالي

بازيچه و سرگرم دنيا مي‌گذاري

با ما ميان لاله‌ها همراه بودي

حالا ميان شعله‌ها وامي‌گذاري

از سينه‌ي گلهاي زيبا مي‌گريزي

بر ديده ي پروانه ها پا مي گذاري

از دست تو اي دل كجا منزل بگيرم

خود مي روي و ياد گل را مي‌گذاري

خود را امير آبروي خويش خواندی

ما را ميان خلق رسوا مي‌گذاري

[ دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

به اسماعيل هنيه و مردم غزه
 

جهان همان كه بود، خواهد شد
و ما همان كه بايد باشيم
موسي و فرعون
يكي موسي خواهد شد
يكي فرعون
از ما و آنها
يكي شهيد خواهد شد و
يكي قابيل!
تو زنده مي‌ماني اسماعيل!

بازي دارد به نيمه نهايي نزديك مي‌شود
اما بازي تمام نخواهد شد
فيفا و نازي‌ها
شوراي امنيت و كاخ سفيد در يك سو
و بچه‌هاي زخمي غزه در آن سو
بازي دارد به نيمه نهايي مي‌رسد
يازده گرگ با لباس و با چكمه
در الخليل دنبال يوسف زخمي مي‌گردند
رايس توپ را مي‌كارد درست بر نقطه پنالتي
خمپاره را مي‌كارد درست در سه متري دروازه
دروازه رفح
دروازه قديمي غزه
و طور سينا!
همه چيز قاطي شده ست با هم و
بازي ادامه دارد
النگوي ديويد بكام و ضجه‌هاي هدي
*
لبخند مارادونا و گريه‌هاي خدا
فيگو پاس مي‌دهد به زيدان
دكو شوت مي‌زند به دروازه ايران
و ضربه‌هاي سر دايي
ديگر افاقه نمي‌كند
شيمون پرز نشسته است بر كرسي تمام مربي‌ها
و مي‌چيند مهره‌ها را
تمام توپ‌ها
در غزه فرود مي‌آيند
مي خواهند تو را شهيد كنند اسماعيل!
درست در بين دو نيمه فينال
بوش كارت قرمز مي‌دهند به زمين
كارت قرمز مي‌دهند به طور و موسي
رايس كارت قرمز مي‌دهد به كولينا
كارت زرد مي‌دهد به كوفي عنان
شايد البرادعي به زمين آمد!
شايد كرزاي تعويض شد!

اسكولاري پاس مي‌دهد به سپ بلاتر
مارادونا به پله
پله به كلوزه
فردوسي پور از بهشت گزارش مي‌كند و
تمام ستاره‌ها جمعند
نبرد هيتلر و موسوليني
داور بوش و خط نگهدار رايس و بلر
توپ جمع كن زلماي نمرودزاد!
داور تمام ساكنان فلسطين را ييرون كرد!
داور به هدي كارت زرد داد
شيمون پرز به بوش پرتقال خوني داد
با هر شوت
وزيري از حماس دستگير شد!

دروازه خودشان كوچك تر از توپ و
دروازه حريف ، تمام زمين
هواپيماهاي جنگي
فرود مي‌آيند بر زمين چمن
يازده گرگ ، آهويي را دنبال مي‌كنند و تماشاگران هورا مي‌كشند
يازده گرگ با دهان خوني
يك سرباز اسرائيلي با يازده ستاره شكسته بر شانه گم مي‌شود و
شهري در آتش مي‌سوزد!
ابراهيم را با چاقو مي‌زنند و
تو را مي‌خواهند شهيد كنند اسماعيل!

بازي به نيمه نهايي رسيده است
و بسته پيشنهادي شيطان‌ها براي خدا
حاوي بمب است!
آقاي گل با چكمه
با مسلسل سنگين
بر سكو مي‌ايستد و
بازي تمام مي‌شود
خدا ولي تمام نخواهد شد!
دوباره فرعون ، فرعون است و موسي موسي
تنها از ما و آنها
يكي شهيد خواهد شد و
يكي قابيل
بازي تمام مي‌شود
و نامها عوض خواهد شد
به جاي رايس
تخم مرغ گنديده
به جاي بوش
گوجه فرنگي له شده!
اما تو همچنان اسماعيل خواهي ماند!

نشسته ام كنار زمين
نه چمني
نه دروازه‌اي
نه قانوني
نه داوري
و منتظرم كه چه وقت خدا
به بسته‌هاي پيشنهادي
جواب خواهد داد!

عليرضا قزوه



* هدي: دخترك فلسطيني كه چند روز پيش صهيونيست‌ها پدرش را جلوي چشمش در ساحل دريا شهيد كردند.

 

[ جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

من ماندم وهجر تو را باور نكردن

يك لحظه بي تو زندگي را سر نكردن

شب با خيالت رو به سوي خواب رفتن

از شعر هجران مصرعي از بر نكردن

ناباورانه در مزار عمر رفتن

يك عمر ياد صحبت ديگر نكردن

در انتظار ديدنت از درد مردن

چشمان خود را خيره جز بر در نكردن

تو رفته‌اي با آرزو‌هايي كه داري

درد اميرعشق را باور نكردن

خود نيك مي‌دانم كه از چشمت نبينم

اشكي بجز سنگ مزارم تر نكردن

[ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ امیر ]
همه از ناز گريزان و تويي در پي ناز اي دل غمزده با آتش بيداد بساز مهراس از ره پر پيچ وخم عشق كه نيست كس جلودار تو اي طبع غزل ساز بتاز محرمي بود كه اسرارازل مي‌دانست وا نمي كرد دگر بغض دل غمزده باز شب نشينان ز فراق تو در آيينة اشك سوختند و نكشيدند چو من منت ساز بعد تو اي همه آرام و قرار دل من درد دل با كه بگويم كه تويي محرم راز ديده در آتش آه دل سوزان امير اشك مي‌بيند و خاكستر دل را به فراز
[ چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

اي گل كه عاري هستي از هر عيب و گردي

دنيايي از تنهايي و احساس دردي

از اينهمه نازك‌فروشاني كه ديدم

تنها تو با احساس من بازي نكردي

هر كس به ما دل بست در مستي فنا شد

ترسم تو هم در اين تلاطم نيست گردي

از پا فتادم پيش چشمانت و كاري

مي آمد از دستت ولي كاري نكردي

اي مدعي باوفاي مكتب عشق

با عهد و پيماني كه بستي پس چه كردي

تا ياد رويت در نسيم خاطر آيد

سر مي كشد از سينه ي من آه سردي

آخر امير عشق را با آنهمه درد

در صفحه ي شطرنج عشقت مات كردي

 

[ سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

اگر چه غبار  غم از دل زدودي

ز اشعار نابت به گوشم غنودي

نگاهي كه در چشم آيينه كردم

نديدم كسي را تو بودي تو بودي

نخواهم به كس دادن اين دل ازين پس

كه با يك اشاره دل از من ربودي

شگفتا كه با آنهمه رازداري

نگهدار راز من و دل نبودي

در آن شعله‌اي كه دل آتش بگيرد

نماند نشاني بجز دود عودي

دريغا كه در باغ و بستان عشقم

شقايق ترين گل تو بودي كه بودي

در اين راه پر از نشيب و فرازم

نبردم بجز عشق پاك تو سودي

امير از نگاهت كه دردي نخيزد

براي كه اين شعر غمگين سرودي

[ دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ امیر ]

[ پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

روزهاي  بي تو بودن سخت تر از هر چه سخت است

اين غبار فصل شادي حاصل بيداد بخت است

شبنمي از فرط خنده مي‌چكد بر روي برگي

شاخه‌اي از بيقراري سر به دامان درخت است

سادگي در كوي بلقيس است و چشمي حلقه بر در

هدهد از كوي سليمان همچنان مدهوش تخت است

چند در هر كوي و برزن شهره‌ي آفاق باشم

ارمغان عشق پاكت رونق هر پايتخت است

لحظه ها را در تب ديدار رويت مي شمارم

بيوفايي را رها كن چون طلاي ناب، وقت است

كن مدارا با امير خسته از هر چيز و هر كس

از تمام ناخوشي‌ها بي تو بودن سخت سخت است

[ پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

دوش از كوي تو اي دوست گذر مي كردم

نگه حسرت خود حلقه ي در مي‌كردم

يادم آمد ز پريشاني خود در همه عمر

كه دل خويش به تير تو سپر مي كردم

تو چه داني كه چه محنت بسرم آمد و رفت

شامگاهي كه بياد تو سحر مي كردم

روزگاري كه دل غمزده ام جاي تو بود

از همه خلق بيكباره حذر مي‌كردم

باز كن زلف پريشان و پريشان تر كن

حال زاري كه بخوناب جگر مي كردم

به امير از كرم خويش دگر خرده مگير

همه شب از سر كوي تو گذر مي كردم

[ شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

درون خانه‌اي گلي اما سرشار از صفا و محبت، خورشيدي رو به افول و درياي بيکران معرفت بر بالين کوه سترگ صبر و مقاومت به نظاره نشسته است. ديگر «مرج البحرين يلتقيان» امتزاجي ندارد اما ناگفته‌هاي فراواني دارند که بخشي از آن را با يکديگر به مقاوله گذارده‌اند.
در لحظات آخرين، خواهشي دارد که انجام آن نمک زخم دل يار را بيشتر مي‌کند، مي‌گويد: کسي از بيماري‌اش اطلاع نيابد. دور از چشم و هياهوي ديوسيرتان، در تاريکي شب، به جايگاه بي‌نشان جاويدان انتقال يابد. آن را مخفي و با زمين هموار سازد تا اثري از آن نماند و از گزند دغل کاران در امان. چرا؟!

... آناني که رو در روي بزرگ مرد تاريخ ايستادند تا بلکه حرمت همسر پيغمبر (ص) (عايشه ) را روا دارند، اما صد دريغ از مدعاي دروغين شان، که حرمت دخترش را روا نداشتند و هيزم آورند . آتش افروختند درب خانه نور را سوزاندند.
خورشيد پشت درب، جلوي دزدان معرفت قد علم مي کند . سياهي با لگد به درب مي کوبد درب سوخته را به لگد نيازي نيست. با تلنگري باز مي شود ميخ نسوخته؛ شرم دارد بر گنجينه علم لدن فرود آيد . اما دست خودش نيست. ظلمت او را وا مي‌دارد شرمنده براي هميشه، قلب خورشيد را مي‌شکافد. دود بلند است. از جاي دستان امين وحي، که دق الباب مي‌کرد، و به اهل اين خانه سلام مي‌داد، ديگر اثري نيست. واحسرتا! خانه نور براي تنور قدرت، آتش گرفت.

ماه را به چه قيمت فروختند؟...
غاصبانه وارد خانه شدند تا براي پايه‌هاي حکومت نامشروع خود، دستاويز محکم بسازند. امارت و رياست چشمانشان را کور و قلب سياه شان را ميرانده است . با لگد به درب مي‌کوبند. برترين زنان دو عالم بين ديوار و ميخ درب قرار مي‌گيرد... از حال مي‌رود...
بعد از غروب آفتاب دل آراي محمد(ص)، غروب شادي هاي علي (ع) هم شروع مي شود. و به درازا مي‌کشد. گنجينه نبوت را در دل خاک گذارد. پيامبر (ص) را مخاطب قرار داد و عرض کرد:
از من به توسلام. از جانب دخترت هم سلام. آنکه دوستش داشتي؛ نور ديده‌ات بود و اينک زائر توست و در ميان خاک آرميده زودتر از همه به تو رسيد. اي رسول خدا، ديگر در فراق اين دختر برگزيده صبرم نيست در دوري سرور زنان دو عالم تاب و توان از کف داده‌ام ليکن انس به قرآن است که مرا وا مي دارد تا مصيبت ها را با آغوش باز بپذيرم. اما همه از خدائيم و به سوي او مي‌رويم.

امانت پس گرفته شد زهرا (س) خيلي زود از دستم ربوده شد؛ ديگر اين آسمان نيلگون در نظرم زشت جلوه مي‌کند. اندوهم هميشگي است و شبم به بيداري مبدل گشته است. غم از دلم خارج نمي‌شود تا بلکه به تو واصل شوم. قصه‌اي دلخراش و اندوهي هيجان انگيزه دارم آه! چه زود بين ما جدايي افتاد. پناهم به خداست به زودي دخترت از همدستي امت تو بر من و غضب و ظلم‌هاي پي‌درپي در حقش، به تو خواهد گفت. پس احوال امور را از او بپرس چرا که اگر نپرسي او شرم از گفتن دارد. همانگونه که به من از بازوي کبودش نگفت.
از او بپرس، از غم هاي بي شمار و سوزاني که در سينه داشت و راهي براي انتشار آن نداشت به زودي مي گويد.

اي رسول خدا، به تو درود مي فرستم. درود وداع کننده اي که نه خشمگين است و نه دلتنگ . اگر بيم غلبه اين زالوصفتان نبود که مرا سرزنش کنند يا قبر فاطمه را بشکافند، ماندن در نزد قبر تو را برخود لازم مي‌شمردم و به اعتکاف مي‌پرداختم. و به اين مصيبت بزرگ، چون مادر فرزند از دست داده مي ناليدم. در برابر ديدگاه الهي، دخترت مخفيانه دفن شد. حقش به زور ستانده و آشکارا از ارث محروم شد. اين درحالي بود که از وصيت تو ديري نپاييد و يادت فراموش نگشته بود...

سايت بازتاب

[ چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

چندي است دل در آرزوي درد است
در حسرت ديدار يك شبگرد است
در گوشه‌اي سردرگريبان مانده‌ست
زخمي ز نيش طعن يك بي درد است
چندي است ديگر با همه سرمستي
هم بي تفاوت،هم خموش و سرد است
پير و مراد آسماني مي‌گفت
هر كس كه با خون خو بگيرد مرد است
از دلفريبي‌هاي دنيا بگذر
دنيا نصيب عده‌اي نامرد است
بنگر امير عشق را از داغت
چون برگ پاييزي كه رنگش زرد است

[ سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

اي عشق بيا بار دگر همسفرم باش
در بيم شبيخون حوادث سپرم باش
در سخت‌ترين مرحله‌ي بي سروپايي
افتاده‌ام از پاي‌ بيا بال و پرم باش
با خنده‌ي مستانه‌ات اي مست خبردار
دلگرمي فرداي ز خود بيخبرم باش
بنيان دلم در تب آيينه فرو ريخت
اي اشك بيا تا به ابد نوحه گرم باش
ديروز امير دل طوفان زده بودم
امروز بيا شاهد چشمان ترم باش
هر چند كه دل خون شده از دست نگاهم
اي عشق بيا بار دگر همسفرم باش

[ دوشنبه ٥ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ امیر ]
به هر كه دل بستم رها شد از دستم
هزار دم مردم هنوز هم هستم
نشاط و شادي در غبار غم گم شد
كه با هزاران غم ز اشك سرمستم
شكسته‌ام اما نه اينكه مي ميرم
فتاده‌ام اما نه اينكه بي دستم
نگاه مستت را كه بيخبر ديدم
نشان عهدي شد كه با خدا بستم
كنون نظر فرما كه بعد ازين فرصت
نمي رسد هرگز بدامنت دستم
امير اگر ديدم نشاني از خود را
به كوي غم ديدم به سوي غم رفتم
[ یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

يكدم سرا پا مستم و يكدم سرا پا دردم
گاهي ميان مردم و گاهي غريب و فردم
در اوج غمگين بودن و در قعر سر گرداني
لبخند شادي مي‌نشيند بر لبان سردم
گو‌شم بدهكار نصيحتهاي بيدردان نيست
با ساز دل مي‌رقصم و در خون دل مي‌گردم
در لابلاي شادماني‌ها و سرمستي‌ها
دل مي نشاند گوهري بر ديده ي شبگردم
اميدها در پنجه‌ي تقدير پرپر گشتند
ديگر از اين اميدواري خسته و دلسردم
حتي ميان اينهمه گل گفتن و خنديدن
با خاطرات عشق پاك خويشتن همدردم
خود هم نميدانم چه رازي اين معما دارد
يكدم امير دردم و يكدم اسير دردم

[ شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

ز مرد شهر دل نامي نمانده

ميان كوچه‌ها دامي نمانده

به بزم مي‌فروشان تهيدست

بلور اشكي و جامي نمانده

گلستاني كه عمري عطر جان داشت

به بزم آن گل‌اندامي نمانده

بيا در كنج عزلت گرم خود باش

كه نامي از دلآرامي نمانده

همه سيراب از بوييدن گل

ولي از بهر من كامي نمانده

نشانم سرانجامي كه گفتي

كه ديگر صبر و آرامي نمانده

امير عشق با آن مهرباني

نصيبش غير دشنامي نمانده

[ جمعه ٢ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ امیر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed





دريافت کدهاي جاوا براي وبلاگ شما